غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

664

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

فرورفتند در شهور سنهء ثمان و عشرين و ستمائه لشگر تتار بعدد اقطار امطار در رسيدند داور خان كه در سلك مقربان درگاه سلطان جلال الدين منتظم بود كيفيت واقعه را دانسته ببالين سلطان جلال الدين شتافت و او را بسعى بسيار بيدار كرد كه حال چيست و متوجه سپاه معسكر همايون كيست و سلطان جهة كسر صورت سكر مقدارى آب سرد بر سر ريخته روى بوادى گريز نهاد و داور خان لحظه‌اى بجاى خوارزم شاه بايستاد و تا مسافتى ميان او و مخالفان پديد آمد آنگاه او نيز گريزان شد و مغولان داور خان را سلطان جلال الدين پنداشتند و از عقب او رايت عزيمت برافراشتند و پس از آنكه دانستند كه سلطان به طرف ديگر گريخته بمعسكر خوارزم شاهى بازگشتند و از توابع و لواحق خوارزم شاه هركه را ديدند بتيغ بيداد كشتند روز اقبال خوارزم شاهى بنهايت رسيد و ايام استقلال خواقين شوكت آئين باختنام انجاميد نظم سربسر نوش اين جهان نيش است * آنچه مرهم نمايدت ريشست دل منه بر جهان پيچاپيچ * وكال آخرش بود همه هيچ افاضل مورخين « 1 » در مآل حال سلطان جلال الدين اختلاف كرده‌اند بعضى گفته‌اند كه چون از تركان گريخته بميان كوهستان درآمد كردى بطمع اسب و جامه او را هلاك ساخت و جمعى روايت كرده‌اند كه به لباس اهل تصوف متلبس گشته سياحت اختيار فرموده بلكه بسلوك طريق ارباب هدايت اشتغال نمود و در سلك اصحاب كشف و كرامات انتظام يافت ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ * وزارت سلطان جلال الدين بعد از مراجعت از بلاد هندوستان بشرف الملك فخر الدين على الجندى متعلق بود و شرف الملك اگرچه از تحصيل فضايل و اكتساب كمالات بهرهء نداشت اما در حل و عقد و رتق و فتق امور ديوانى يد بيضا مينمود و در اداء لغت تركى مهارت تمام داشت و در اوان وزارت و اختيار در بذل درم و دينار علم اسراف برافراشت رقت قلبش بمثابهء بود كه در حين قرائت قرآن قطرات اشك از ديده ميگشود و در جامع التواريخ جلالى مسطور است كه چون آفتاب اقبال فخر الدين بدرجهء كمال رسيد برطبق كلمهء ( إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى ) بخار عجب و پندار بكاخ دماغ راه داد و اكثر امرا و اركاندولت را رنجانيده با ايشان دشمنى آغاز نهاد و آنجماعت نزد سلطان زبان بغيبت وزير گشودند فخر الدين از سياست سلطان بترسيد و بيكى از قلاع گريخته متحصن گرديد و سلطان جلال الدين رسل و رسايل نزد وزير فرستاد او را از سطوت خويش ايمن ساخت و فخر الدين بملازمت شتافته بعد از چهار روز همدر آن قلعه محبوس شد و در آن محبس مقتول گشت رباعى هر كس كه مقيم شد درين دير فنا * شد عازم آنسراى جاويد بقا باقى نبود كسى بعالم ابدا

--> ( 1 ) در تاريخ ابو الفدا به نظر احقر رسيده كه سلطان جلال الدين را در منتصف شوال سنه ثمان و عشرين و ستمائه كردى در عوض برادر خود كه سلطان او را در اخلاط كشته بود بقصاص رسانيد محمد تقى التسترى